

الویس آرون پریسلی در سال ۱۹۳۵ در خانه ای دو خوابه در توپه لو میسی سی پی به دنیا آمد.
گلادیس مادر الویس در مزرعه پنبه جمع می کرد و ورنون پدرش دایم از شغلی به شغل دیگر
میچرخید.راستشو بخواین از این خواننده راک انگلیسی خیلی خوشم میاد نه تنها از تیپش بلکه
از طرز خوندنش .حیف که دیگه تواین دنیا ....نیست... یه چیزایی در موردش نوشتم بد نیست
بخونین .اونجور که من تحقیق کردم الویس مردی رمانتیک و خجالتی بوده و پس از مرگ همسر
تا اخر عمر ازدواج نکرده و به اون وفادار مونده تا اینکه در سن ۳۶ سالگی به علت خوردن
بیش از حد قرص ها ی ارام بخش در حمام دچار سکته قلبی میشه و متاسفانه![]()
بلاخره ماهم میخوایم وارد دانشگاه شیم ببینیم اخه این دانشجو شدن چه مزه ای داره
که همه هجوم میارن میگی چرا تا حالا به فکر نبودی
اخه داستان داره عزیز![]()
سال اول که اصلا ازدرس و امتحان حالم بهم میخورد![]()
واسه همین نخوندم ولی به هر حال پیام نور قبول شدم
ولی خوب نرفتم .....واسه همون مسئله که عرض کردم خدمتتون ![]()
خلاصه سال دوم هم به خاطر بعضی دیگر از مسائل![]()
![]()
![]()
نتونستم بخونم
یعنی اصلا حسشو نداشتم یه جورایی به افسردگی دچار شده بودم ![]()
تا امسال که واقعا اراده کردم ومیخوام بخونم میدونم دیره ولی خوب بهتر از هیچییه
و خوا هشی که بنده از شما دارم اینه که واسم دعا کنین اخه خدا شمارو دوست داره
خیلی با حالین
خلاصه به قولی اتماس دعا داریم
یه چیز دیگه من زیاد نمیتونم
بیام به هر حال شما باید بنده رو عفو کنین
ولی خوب به مایه سر بزنین بد نیست
تا ببینین اخر و عاقبت این بنده حقیر چی میشه
....................
درد و دل
میتونم یه چیز بهت بگم؟ مطمئن باش از ته ته قلبم میگم.....
همیشه دوست داشتم که خدا یه همراه بهم بده یه همراهی که همیشه کنارم باشه
مال من باشه بتونم باهاشارتباط بر قرار کنم ...مال من نوکیاست مال شما چیه؟![]()
![]()
یه نفر به اسم دخترا این شعرطنزو نوشته بود ولی اگه دقت کنین بیشتر واسه پسراست
آخر يه روز تيک ميگيري ، لباسهاي شيک ميگيري
، بابات را ميکني کچل ، تا بيني رو کني عمل
، با همراهت زنگ ميزني ، عينک رنگ رنگ ميزني
، اين دل و اون دل ميزني ، هي به موهات ژل ميزني
، جنس لباسات تريکو ، موزيک فقط از انريکو
، با اشوه هاي شُتري ، ميشيني پشت موتوري
، تو خيالت خيلي تکي ، فکر ميکني با نمکي
خوشی با این تیپ خفن حالا قشنگی مثلا
اینم یه شعر از فروغ فرخزاد به سفارش یکی دیگه از دوستان عزیزم که خوندنش خالی از لطف نیست
گناه
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان وبهوش
خداوندا چه میدانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم بچشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصهء عشق:
ترامیخواهم ای جانانهءمن
ترامیخواهم ای آغوش جانبخش
ترا،ای عاشق دیوانهء من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ وکینه جوی و آهنین بود
فروغ فرخزاد
ادامه مطلب...
دیشب جاتون خالی فیلم رویای خیس و دیدم
عجب فیلم توپی بود عاشق این فیلم شدم![]()
بهتون پیشنهاد میکنم که حتما این فیلم و ببینین اینم عکس بازیگران اون فیلمه فیلمش اخر عشق و
عاشقیه خیلی ادم و تحت تاثیر قرار میده
من که از بس جو گرفته شده بودم تمام تنم می لرزید
حالا شمارو نمیدونم اخه نه اینکه من خیلی احساساتیم
خلاصه اینکه اینقدر تحت تاثیر این فیلم قرار
گرفتم که دلم نیومد در موردش تو وبم چیزی ننویسم
اگه وب شخصی داشتم حتما واستون
فیلمشو دانلود میکردم
اینم یه توضیح کوچیک برای این فیلم![]()
آرش پسر شانزده ساله ای است که در اوج دوران بلوغ قرار دارد . پدرش امین و مادرش سیما از هم جدا شده اند . آرش پس از مدتی زندگی با مادر به دلیل مشکلات پیش آمده نزد پدر می رود . در آنجا با دختر نوجوانی آشنا می شود و زندگی اش دچار تحول می گردد.
بازیگران : فرامرز قریبیان , همایون ارشادی , مجید مشیری , شراره دولت آبادی , فلور نظری , صوفی کیائی.
ادامه مطلب...
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقترو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگيرو روي قلبت هديه داد،
زُل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري.
چقدر سخته
دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بديكه يكبار زير آوار غرورش همهي وجودت له شده.
چقدر سخته
تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزنياما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي.
چقدر سخته
وقتي پشتت بهشه، دونههاي اشك گونههاتوخيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري
چقدر سخته
گل آروزهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بارتو خودت بشكني و اون وقت آرام زير لب بگي.
گل من باغچه نو مبارك.

اقا این روزا اینقدر اعصابم بهم ریخته بود که نگو و نپرس
اولش که به کل این وبلاگ بخت
بر گشت رو فراموش کرده بودم
تا اینکه چند تا از دوستان منو از خواب غفلت بیدار کردن
و تصمیم کبری گرفتم که به وبلاگم یه سرو سا مونی بدم
خلاصه شروع کردم اول گفتم
یه مطلبی وارد وبلاگم کنم ولی دیدم سقف قالبم چیکه میکنه
پس تصمیم گرفتم اول قالبو عوض
کنم شروع کردم به گشتن یه قالب خوب واسه وبم همه این بلایا از همین قسمت به وجود اومد![]()
یه قالب عوض کردم خوشم نیومد یکی دیگه عوض کردم باز خوشم نیمود یکی دیگه یکی دیگه
یکی دیگه................تا جایی که به اینکار معتاد شده بودم و دیگه ازهر چی قالبه حالم بهم میخورد
تازه نوشته هام قاطی پاتی شده بودن
دیگه واقعا تصمیم کبری گرفتم و این قالبو که مد نظرتون
هست و گذاشتم و پرونده به سلامتی بسته شد
یکی از دوستان هم به این مورد من معتادشده![]()
حالا شما چه توصیه ای واسه ببنندگان ما دارین؟ توصیه من به هم وبلاگی های جوان مملکتمون اینه
که هی فرت وفرت قالب عوض نکنن که به اون دردی که من مبطلا شده بودم (بهم ریختن اعصاب)
مبطلا نشده ودر سلامتی کامل به سر ببرن انشالله
اقا نگیر نگیر
اگه میگیری حداقل شترنجی کن![]()
دسته گل از هزارمین دسته گلاییه که تو روزای کوکیم به اب دادم
خوب حالا واستون تعریف میکنم
ما یه حیاط بزرگی داریم که تقریبا مثل خیابونه
از قرار مامانم یه عالمه پنبه رو تو حیاطمون پهن
کرده بود که خشک بشن اخه یه خرده نم داشتن ولی هر چی از اون پنبه ها ی سفید و خوشگل بگم
کم گفتم میخواست از اونایه لحاف زیر انداز درست و حسابی در بیاره
اما از اونجایی که بنده در
دوران کودکیم خیلی کنجکاو بودم
و میخواستم ببینم که سوختن پنبه چه جوریاست یه کبریت گرفتم
ورفتم کنار پنبه ها که ای کاش پام میشکست و نمیرفتم
یه تیکه از اون پنبه های سفید وخوشگل
این دستم ویه چوب کبریت هم گرفتم اون دستمو عملیاتو شروع کردم و اونواتیش زدم و چوب کبریتو
پرتش کردم اونور
اخه یکی نبود بهم بگه دختر نونت نبود ابت نبود پنبه اتیش زدنت چی بود![]()
همینطور که واسه خودم نشسته بودم احساس کردم که پوشتم یه کمی گرم شد![]()
یه ان که پوشتم و نگاه کردم چشمتون روز بد نبینه کبریت خاموش باعث شده بود که
پنبه های سفید بسوزن
دیگه از اون پنبه های سفید چیزی نمونده بود همشون شده بودن
اینهو زغال خلاصه مامانم اینا با یه مکافات اتیشو خاموش کردند
منم گریه کنان اونار نگاه می کردم
این از اون دسته گلای اتیشی بود
بیچاره مامانم که دید من خیلی ترسیدم چیزی بهم نگفت
فقط مامان بزرگم که از بخت بد من خونمون بود خیلی قر میزد و اعصابمو بهم ریخته بود
شده بود کاسه داغ تر از اش ولی خوب خداییش اشتباه بزرگی بود.
از انجانه یک طیاره گرفتم بیام ببینینم چککار میکنی خوبین خوشین در سلامتی کامل به سر مبیرین
هووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
كودكي هايم اتاقي ساده بود
قصه اي دور اجاقي ساده بود
شب كه مي شد نقش ها جان مي گرفت
روي سقف ما كه طاقي ساده بود
مي شدم پروانه خوابم مي پريد
خوابهايم اتفاقي ساده بود
زندگي دستي پر از پوچي نبود
بازي ما جفت و طاقي ساده بود
قهر مي كردم به شوق آشتي
عشقهايم اشتياقي ساده بود
ساده بودن عادتي مشكل نبود
سختي نان بود و باقي ساده بود
قیصر امین پور
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را
می فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم .
.. فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ..
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آه

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
به در خواست یکی از دوستان که خیلی واسم عزیزه شعر دوست از سهراب سپهری رو نوشتم که
میدونم خوشتون میاد.
دوست
بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن اب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلکاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان می داد
ودستاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش رابرای اینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا میکرد
همیشه رشته صحبت را به چفت اب گره میزد
برای ما یه شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه یک سطل اب تازه شدیم
و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه بشارت رفت
ولی نشد که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله نور ها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ بارها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.
شباه شعری چگونه توانم نوشت؟
تا هم از قلبم سخن گوید هم از بازویم
شبانه شعری چنین چگونه توان نوشتن؟
من ان خاکستر سردم که در من
شعله همان عصیان هاست
من ان دریای ارامم که در من
فریاد همه طوفان هاست
من ان سر داب تاریکم که در من
اتش همه ایمان هاست.
برو ادامه مطلب نمیگم چیه تا خودت ببینی
ادامه مطلب...
